سيد محمد باقر برقعى

3649

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

مردان طريق اين فقيران ز جهانى غم نانى دارند * آن شهانند كه تشويش جهانى دارند بىنشانند در اين باديه مردان طريق * آرى اين مردم گمنام نشانى دارند بامى و مطرب و معشوق خوش آنان كامروز * بگذرانند جهان را كه جهانى دارند پاسبان خفته و شب تيره و گرگان بيدار * نتوان گفت كه اين گلّه شبانى دارند تا نباشد دم جان‌پرور جانان « نصرت » * عاشقان را نتوان گفت كه جانى دارند وفا و جفا گفتى كه وفا كنم جفا كردى * ديدى كه چه گفتى و چها كردى گفتى كه مرا به وصل بنوازى * آرى ، گفتى ، ولى كجا كردى اى دامن تو به دست مشتاقان * دست من از آن چرا رها كردى جز درد مرا كه بىدوا خواهى * هر درد كه خواستى دوا كردى كردى نظرى به عاشقان امروز * ديدى كه چه فتنه‌ها به پا كردى آهسته به گوش يار من آورد * « نصرت » گله‌اى كه با صبا كردى فرياد بينوا عيش جهان نگر كه چو برق جهان گذشت * تا شادى زمانه بماند و زمان گذشت نه آن‌چنان گذشت كه باور كند كسى * باد بهار روزى از اين بوستان گذشت شد وقت آنكه لاله و من خون دل خوريم * سرسبزى بهار من و ضيمران گذشت شب تيره ، راه سخت و تو تنها و پاى سست * بانگ دراى دور شد و كاروان گذشت دور من و تو هم گذرد آخر اى فلان * خوش‌دل از آن مباش كه دور فلان گذشت پيرى مرا چو زخم كجك مىدهد خبر * هر روز و شب كه مستى پيل دمان گذشت ديروز بود قامت من راست همچو تير * و اينك كمان شده‌ست كه تير از كمان گذشت درويش را بگوى كه خوش خسب بىكلاه * بيدار دوست باش كه تاج شهان گذشت حق ، انتقام خلق كشد از شه زمين * فرياد بينوا چو ز هفت آسمان گذشت حور و قصور چيست كه « نصرت » به عشق دوست * پا زد به هر دو عالم و از اين و آن گذشت